«جهت» به «عمل»،معنا می بخشد:

درخواست حذف این مطلب

 


مسئلهء «حُرّ»،مسئلهء منهای بی نهایت تا به اضافهء بی نهایت تغییر است و همهء این تغییر ناگهان،با تغییر «جهت» تحقق پیدا کرده است.مسلما حُرِّ صبح عاشورا با حُرِّ روز تاسوعا، می خوانده است و چنان که می دانیم،پشت سر حسین(ع) هم خوانده است.مسلما خوان بوده،روزه گیر بوده،مسلما به پیغمبر(ص) اعتقاد داشته،به خاتمیت اعتقاد داشته،به قرآن اعتقاد داشته،به توحید اعتقاد داشته؛و حسین(ع) هیچ چیز تازه ای به وی نداده است.ظهر روز عاشورا،حُر هیچ چیز تازه ای نگرفته است،نه یک درس تازه،نه یک کلام تازه،نه فقه تازه،نه اصول تازه و نه هیچ چیز تازه ای حسین(ع) به وی نداده است.اما چه به وی داده است که او از یک پلیس کوفه و افسر پلیس کوفه،تبدیل شده است به یک چهره:زیباترین چهره در میان 72 تن چهره ای که زیباترین چهره های هستند.چه چیز،این قدر تغییر را به او داده است؟فقط «جهت»!


 


اگر «جهت» وجود داشته باشد،نه تنها تخصص،نه تنها همهء آن معارف ی،حتی افاتی هم که در آورده اند،حتی روایات جعلی ای که در هست،حتی همین زنجیرزنی و زنی هم به درد می خورد!یا برای آگاه شدن،و یا برای تجزیه و تحلیل ،یا برای نفی ،یا برای فهمیدن ناهنجاری ها و انحراف ها،و یا برای ساختن آن  راستین در شهء خودمان،در ذهنیت خودمان.اگر «جهت» باشد،تمام کتاب بحارالانوار به عنوان یک منبع و یک گنجینهء بزرگ،به درد متفکری می خورد که «جهت» دارد و «جهت» اجتماعی – زمانی - ی را دقیقا کشف کرده است.


اما اگر ی «جهت» نداشته باشد،اگر فقط و فقط به قرآن هم مراجعه کند و به هیچ کتاب دیگر هم مراجعه نکند،نه تنها دو پول ارزش ندارد،بلکه همان قرآن به عنوان عامل انحراف در می آید.مگر اینطور نیست؟خود همان قرآن.اصلا تمام فکرش را هم از قرآن و سنت می گیرد؛تمام ملّاهای سعودی!هروقت می پرسی،می گویند کتاب و سنت.خوب!بارک الله! از این حرف بهتر اصلا وجود دارد؟مگر خود پیغمبر هم غیر از این جواب می دهد؟خود علی(ع) هم غیر از این جواب می دهد؟اما می بینیم که آن کتاب و سنت های ملّاهای صعودی،فقط در جهت شرکتهای نفتی ئی و پادشاه عربستان سعودی است و به همان درد آن ها هم می خورد.این کتاب و سنت چه جور است؟راست هم می گوید،غیر از کتاب و حدیث هم چیزی نقل نمی کند،نه از هیچ ی،نه از هیچ خلیفه ای،نه از هیچ عالمی،اصلا از هیچ چیز.اما همان آیات و همان احادیث،فقط آن مصرف را دارد،یک مصرف نفتی دارد.


می بینیم که قرآنِ بی «جهت» هم بی معناست،بی معنا می شود،سنت هم بی معنا می شود،توحید هم بی معنا می شود.


ت یعنی «جهت»؛اصلا لغت اش یعنی «جهت».این جهت را برو،اگر هم سرت را برگردانی،همهء کتاب و همهء سنت،تو را به بیراهه و گمراهی می کشاند.حتی توحید،اگر توحید «جهت» دار نباشد، وارها فلسفه و حکمت و کلام راجع به توحید و اثبات توحید،جز مجموعهء خیالات پوچ،هیچ نیست.اما اگر «جهت» داشته باشی،توحید،یک عامی را تبدیل به ابوذر می کند.


وقتی که در «جهت» ایدئولوژیک،مسئلهء توحید مطرح شود،مسلم است که اوج می گیرد.یک توحید امّی داریم،یک توحید عملی و نیز یک توحید فلسفی.دنیا هگل را مطرح می کند،هایدگر را مطرح می کند،سارتر را مطرح می کند؛آنوقت است که باید متخصصی که ملّا صدرا شناس است،ابوعلی سینا شناس است،خواجه نصیر شناس است را به جنگ آنها فرستاد تا بتواند حرفش را بزند.پس این متخصص اگر در «جهت» باشد،به درد می خورد.


«جهت» درست،مثل یک لشکرکشی یا اردو کشی است.اردو کشی که درست باشد،افسر به درد می خورد،نقشه کش به درد می خورد، ساز به درد می خورد،شاعر به درد می خورد و حتی یک سبزی پاک کن هم اگر برای این اردو سبزی پاک کند،به درد می خورد.همه و همه در این «جهت» معنا پیدا می کند.اما «جهت» که گم بشود،همه چیز بی معنا می شود.


آن چه برای ما،در ذهن ما،ذهن روشنفکران ما به طور مشخص و قاطع و به طور صد در صد معین،هنوز مطرح نیست،«جهت» است.«من»ی که بر اساس یک شیعی مترقی امروزهء منطقی انسانی می شم،باید مسلّم ببینم که در برابر استعمار،در برابر ایدئولوژی مار یستی،در برابر سرمایه داری،در برابر بوروکراسی،در برابر ماشینیسم،در برابر انسانِ مصرف پرست،در برابر ،در برابر تمدن امروز،در برابر برنامه های دیگری که مطرح می کنند،«جهت»ام چیست؟در برابر همهء اینها،چه جبهه ای دارم،جایم کجاست،«جهت»ام کجاست و مسئولیت ام کجاست و چه چیزهائی را باید نفی کنم،چه چیزهائی را باید اثبات کنم،و اصلا می خواهم چه کار کنم؟